
قرار شد که صبح روز بعد، به آزمایشگاه برویم و ببینیم اصلا آبمان در یک جوی میرود یا نه!! قرار مهریه و تمام این ها را هم شب قبلش گذاشته بودیم ... مهریه ام صد و چهارده سکه طلا بود! صد و چهارده سکه ای که بعد ها من به تو بخشیدم ... اگر قرار میشد که آن زمان مهریه ام را بدهی، باید حداقل یک سال روی آن ماشین پرایدت کار میکردی! همان پرایدی را میگویم که قبل از ازدواج با من خریده بودی ... یادت هست زمانی که آن را فروختی؟! هر دویمان دل تنگش شده بودیم ... چرا که یاد آور بسیاری از خاطرات خوب و بد ما بود ...
صبح مادرم، بیدارم کرد ... خیلی خسته بودم! شب قبلش کلی کار کرده بودم ...! قرار شده بود که اگر جواب آزمایش خون مثبت بود ... برای سه ماه، صیغه محرمیتی بخوانند و به قولی ما بشویم نامزد ...!
گفتم نامزد اما نگفتم که دخترت نامزد کرد ...! آری ... با آ سید علی! میدانی ... دیگر از شمردن روز ها خسته شده ام ... با امروز میشود چهل و نه روز و با فردا میشود پنجاه روز! ... پنجاه روز است که صدایت را نشنیده ام! ... پنجاه روز است که با تو سخن میگویم ولی از جانب تو پاسخی نمیشنوم! ... در حالی که تو در کنارمی، در حالی که تو روی تختی خوابیده ای ... اما دل تنگت هستم! آن هم خیلی زیاد ...!
زیبا ترین لباس هایم را پوشیدم و چادرم را بر سرم انداختم ... شب قبلش شماره ام را گرفته بودی! ... با پرایدت، جلوی در خانه منتظرم بودی و من وقتی تماسَت را دیدم، سریع کفش هایم را پوشیدم و از خانه بیرون دویدم. آن زمان محمد و رضا هم آنجا بودند. رضا که مشغول درس های دانشگاهش بود ... محمد هم که در حال آبیاری باغچه کوچکش بود! باغچه ای که از نوجوانی اش آن را بنا کرده بود ... همان باغچه ای که حالا زینب، در آن گل های حُسن یوسف و شیپوری های سفید و هزاران گل دیگر میکارد ... سلیقه اش مثل پدرش است! همان گل هایی را میکارد که او میکاشت ...!
بالاخره سوار ماشینت شدم و برای آزمایش رفتیم ... البته محمد هم همراهمان آمد...! مادربزرگم او را فرستاده بود! اصلا نمیدانستم چرا مادربزرگم او را فرستاده بود ... بعدها فهمیدم که محمد، تمام لامپ های خانه را شب قبل از خواستگاری عوض کرده بود، حیاط را هم جارو کرده بود ... آن هم فقط برای آنکه به همراه من و تو به آزمایشگاه بیاید...!
قرار بود مادرم و مادرت هم بیایند ... اما خب ... سبزی پاک کردن در کنار یلدا را ترجیح دادند! مثلا میخواستند ما تنها باشیم ... ولی خب ... محمد با ما بود! ...
نه تو چیزی میگفتی و نه من! این تنها محمد بود که سخن میگفت! آن زمان با خود گفتم که زمانی که به خانه رفتیم، حساب محمد را میرسم اما تو کاری کردی که من از تصمیمم منصرف شدم ...
بعد از آزمایش، رفته بود و برایمان آبمیوه خریده بود ... به او گفتی :« آقا محمد برو یک پاکت دیگه آبمیوه بخر! »
آن هم از همه جا بیخبر، رفت و تو سریع از من خواستی که به سمت ماشین برویم ... من هم با عجله همراهت آمدم ... سوار ماشین شدیم و محمد بیچاره را همانجا ول کردیم به امان خدا!
چقدر به این کارت خندیدم ... و تو گفتی :«آخیش ... دیگه راحت شدیم! ... »
چند دقیقه نگذشته بود که محمد تماس گرفت؛ نمیدانم او چه ها گفت که تو گفتی :« آخ! اصلا یادم نبود تو هم با مایی! ... آخ! آخ! ... ما دیگه خیلی دوریم ... خب با آژانس برو خونه ديگه! ..!»
وقتی که محمد آمد، حسابی عرق کرده بود! آخر چه کسی در دل تابستان آن هم در بندرعباس، از آزمایشگاهی در مرکز شهر، تا خانه ما را پیاده می آید؟!
حتی اخمی به من نکرد! نه به من و نه به تو! اما من از چهره اش میخواندم که بالاخره روزی تلافی خواهد کرد ...! و آن روز خيلي زود فرا رسيد ...
ببخشید اگر دیروز، پیشت نبودم ...! راستش را بخواهی، درگیر مراسم نامزدی فاطمه بودم ... حالا روزهای نبودنت شده پنجاه و پنج روز! پنجاه و پنج روز است که روی تختی افتاده ای ... و من فقط برایت حرف میزنم و تو حتی نگاهم نمیکنی! شاید که میشنوی و شاید هم که نمیشنوی ...!
چند روز بعدش، جواب آزمایش را گرفته بودی و به خانه مان آمده بودی و من در خواب ناز به سر میبردم ...! محمد به اتاق ما آمد و پتو را از روی من بیچاره کشید و گفت :« سبزی بلند شو! نامزدت اومده!»
و من متعجب نگاهش میکنم! تو ساعت هشت صبح در خانه ما چه میکردی؟! میگوید :« اِهه! پاشو دیگه ... سجاد اومده! جواب آزمایشاتونو آورده!!»
مشتاق نگاهش میکنم و میگویم :«خب جواب چیه؟!»
و محمد قیافه محزونی به خود میگیرد و در کنار من مینشیند، میگوید :« ببخشید ... نمیخواستم بهت بگم ... میخواستم خود سجاد بهت بگه! ولی ... آه ... ریحان ... شما نمیتونید با هم عروسی کنید! ...»
انگار پارچ آب یخ روی سرم خالی کنند ... برای دقایقی خشکم میزند ... شانه های محمد را میگیرم و در حالی که سعی میکنم تکانش بدهم، میگویم :« چرا؟! ... بگو چرا؟! ... نکنه آزمایشا ..؟!»
و او ميگوید :« چون من هنوز اجازه ندادم!» بعد هم منفجر میشود! به معنای واقعی منفجر میشود از خنده و قهقه هایش!
دلم میخواست همانجا او را بکشم ... بالشتی را در دست میگیرم و تا آنجا که میتوانم، او را میزنم ... و او بلند میشود و پا به فرار میگذارد ... من هم به دنبالش ... جلوی در که میرسد، می ایستد و من محکم به پشتش میخورم ... و او میخندد و میگوید: « اینطوری میخوای بری جلوی سجاد؟!»
و من تازه میفهمم که تو در سالن خانه ما، انتظار مرا میکشی ...!
لباس هایم را عوض میکنم ... اما نمیتوانستم کاری با صورت نشسته ام بکنم ... دلم هم نمیخواست که تو مرا با چنین قیافه ای ببینی و از همه بدتر این که سرویس بهداشتی مان هم در حیاط بود ..!
تنها راهی که به ذهنم میرسید، پنجره بود! فکر میکنم که از پنجره بروم و دست و رویم را بشویم ... بعد هم از پنجره به اتاقم باز میگردم ..! همه چیز را حل شده میدیدم ... بی خبر از آنکه تو در حیاط خانه مان با محمد و رضا، در حال کُنار چینی هستی ..!
در پنجره را باز میکنم و از رویَش میپرم ... آرام آرام از پله ها پایین می آیم که تو را میبینم! خودت را ... آقا سجادم ..! لبخند میزنی و میگویی :« تا در هست، حاجت به دیوار چرا؟!»
و من که از شرم و خجالت سرخ شده بودم، میگویم: « سلام ...!»
و تو میگویی :« علیک سلام !»
واقعا خجالت کشیده بودم ... آخر تو مرا در حال پریدن از پنجره دیده بودی ..! باز هم سر و کله محمد پیدا میشود ... ما را که میبیند، میگوید :«ریحان السادات! نمیخوای صورتت رو بشوری؟!»
ریحان السادات! میدانی کمتر پیش می آمد که محمد به من بگوید ریحان السادات! من یا ریحان بودم یا ریحون و حتی گاهی سبزی!! ... میدانم که میدانی ریحان السادات را برای آبروداری در برابر تو گفته بود ... اما چه فاید؟! بعد از ازدواجمان، شده بودم سبزی! آن هم نه سبزی ریحان! سبزی ترخون و تره!! هی ...
یادش بخیر ... دقایقی بعد رضا و محمد به خانه رفتند. محمد که نمیخواست برود ... رضا به زور او را برد ... قرار شده بود که ظهر، صغری خانم و اصغر آقا به خانه ما بیایند تا صحبتی دیگر بشود ... پدرم هم مرخصی گرفت و به خانه آمد.
من و تو زیر آن درخت که کُنارهای درشت داشت، نشسته بودیم ... اما هنوز هیچ کداممان سخنی نگفته بودیم ... اگر به من بود که تا شب در سکوت کنارت مینشستم و نگاهت میکردم! اما تو با من خیلی فرق داشتی ..! میگویی: « شما از من خوشتون میاد؟!» و من به این سؤالت میخندم ... معلوم است که خوشم می آمد ... من دوستت داشتم! میگویم :« دوستت دارم ..!»
تکیه ات را از دیوار میگیری و میگویی :« چی؟! چی گفتین؟!» و من لبخندی میزنم و میگویم :« نجوا کردم ..» و تو میگویی :« چه نجوا کردی؟!»
من جوابی ندادم! منتظر ابراز علاقه ای از جانب تو بودم و تو نزدیک تر می آیی و میگویی :« من ... عاشقتم...»
یادش بخیر ... ای کاش ... ای کاش دگر بار این جملات عاشقانه را برایم تکرار میکردی ...
با امروز میشود شصت روز..! شصت روز یعنی دو ماه کامل ..! دو ماه است که در گوشم نجواهای عاشقانه نخوانده ای ..! آه ...
میدانی امروز پزشکت خبر بدی به من داد ... خبر خیلی خیلی بدی را! او گفت هیچ تغییری در احوالاتت بوجود نیامده است! او گفت که اگر تا چند وقت دیگر، همین گونه باشی ... هیچ امیدی به شنیدن دوباره صدایت نیست ...! وقتی که این حرف ها را برایم میگفت من مثل یک شیشه شکستم ... واقعا شکستم! مگر میشود مرد من، به این راحتی ها مرا ترک کند ؟!
من ... یعنی ریحان السادات علوی، برای تو ای سجادم ... با اشک و آه ... مینویسم ..! از امروز تصمیم گرفته ام نامه هایم را برایت بخوانم؛ شاید که دوباره نگاهم کنی ..!
آن شب، بین من و تو صیغه محرمیتی خواندند و من و تو، نامزد شدیم ... آن شب تا دیر وقت خانه ما بودی و در گوشم نجواهای عاشقانه میکردی .. شب هم که رفتی، گفتی که صبح می آیی تا با هم به گردش و تفریح برویم! ... از آن همه توجّهت آنقدر ذوق زده بودم که نگو ...
ساعت هشت صبح بود که باز با فرود بالشت ها بر روی سرم، بیدار شدم ... باز هم محمد بود..! میگویم :« اگه تو گذاشتی از خوابم لذت ببرم!»
و او با لحن خاصی میگوید :« پاشو! پاشو بیا که این سجاد زنگ زد! میخواست با تو صحبت کنه! آبروداری کردم، گفتم دستش بنده! ... اگه میفهمید خوابیدی آبروت میرفت!!»
میگویم :« آبروم واسه چی بره آخه؟! بهش میگفتی خواب تشریف داره نامزدتون! دیشب تا دو شب بیدار بودما!!»
میخندد و میگوید: « ای خدا! سجاد اون طرف از عشق تو، نخوابیده! ولی تو چی ... اگه ولت کنن، تا ظهر میخوابی!! ... دختر هم دخترای قدیم! صبح ساعت پنج صبح بلند میشدن یه چایی، چیزی به اهالی خونه میدادن! بعد کل خونه رو تمیز میکردن! ... ولی حالا چی! .. من بیچاره صبح زود بلند میشم، میبینم همه خوابن! به مامانم میگم مامان من گشنمه! میگه برو خرس گنده بزار بخوابم .. به یلدا میگم .. میگه به من چه! میام به تو بگم، بابات شاکی میشه میگه برو بگیر بخواب بچه! بزار ریحانم بخوابه خسته است! بعد من چیکار میکنم؟! میرم چای دم میکنم! شیر داغ میکنم! نون ها رو از یخچال در میارم ... بعد هم همه میان فیض میبرن!»
میگویم :« حالا که سربازیت تموم شده! مجبور نیستی کله سحر بیدار شی! تازه يلدا هم رفت خونه شون!»
میگوید :« حالا اون روزگار تموم شد .. ولی این و چی میگی؟! روز خواستگاری تو، من باید حیاط رو جارو کنم!!»
شانه ای بالا میندازم و میگویم :« وظیفه اته! به من چه؟! ... حالا نه که در برابر کارات، اصلا جایزه دریافت نمیکنی!!»
با نوشتن این گفتگوها به یادش می افتم ... باید به زودی، سری به همسرش بزنم! سری به یکتای عزیز! سری به مادر عروسمان زینب!
آن روز تا نماز ظهر در شهر چرخیدیم. نماز ظهر را در مسجد خواندیم و برای ناهار هم به یکی از فلافل فروشی های محله خودمان رفتیم ... وُسعمان به همین میرسید اما همان فلافل فروشی کوچک، جزئی از زیبا ترین خاطرات من شد ... دوران نامزدیمان که خیلی به آنجا رفتیم ... وقتی هم که محسن به دنیا آمد باز هم به آنجا رفتیم ... بعد از تولد فاطمه و محمد مرصاد، باز هم به همانجا رفتیم! ... حیف که نشد معصومه و علیرضا را هم به آنجا ببریم.
ان شاءالله که به هوش بیایی و دست بچه ها را بگیریم و آن ها را به همان فلافل فروشی که فلافل های خوشمزه دارد ... این خیلی خوب است که پس از گذشت سی سال هنوز هم پا برجاست ... البته این سی سال سن اولین زمانی است که من و تو با هم به آنجا رفتیم؛ معلوم نیست از قبلش چقدر سابقه داشته ...
هیچ وقت ظهر آن روز که مرا به خانه رساندی، یادم نمیرود!! همان موقع که محمد با جعبه ای کوچک در دست جلوی درب خانه ایستاده بود. متعجب نگاهش میکنیم، میگویم:« محمد! چرا اینجا ایستادی؟!»
او هم قیافه ای به خود میگیرد و میگوید: «اولاً! محمد نه و دایی خوشتیپم! دوما این مال سجاده!!»
تو که کنار من ایستاده بودی، با تعجب میگویی:«واسه من؟!»
میخندد و میگوید :« محبّت به ما نیومده؟! آره! من یه هدیه واسه دامادمون گرفتم!»
و بدون آنکه منتظر حرفی از جانب تو شود، در صندلی عقب پرایدت را باز میکند و جعبه را روی صندلی عقب ماشینت میگذارد! در خاطرت هست؟! چقدر تعجب کرده بودیم! تو هم بی خبر از همه جا خداحافظی میکنی و سوار ماشینت میشوی و میروی ... همانجا ایستاده بودم و نگاهت میکردم که یک دفعه می ایستی! البته خودت نه! ماشینت! آن زمان با خود فکر کردم نکند ماشینت جوش آورده است ... اما اینطور نبود ... تو مي ايستي و چند موجود چندش آور خاكستري رنگ از ماشينت خارج ميشوند ... باز هم همه چیز زیر سر محمد بود!!! دست آخر خودت هم پياده ميشوي و جعبه را گوشه خيابان مي اندازي ... نگاهي از سر تأسف به محمد مي اندازي و ميروي ..!
حال که فکرش را میکنم دلم برای شیطنت هایش تنگ میشود ... آن روز مادربزرگم از محمد خواسته بود تا موش های حیاط را بگیرد! او هم سه موش درشت هيكل را گرفته بود و در جعبه كفش هاي جديدي كه خريده بود گذاشته بود ... جعبه را هم به تو هديه كرده بود ... حالا به آن ماجرا ميخندم ولي آن زمان خيلي عصباني شدم؛ وقتي از او براي كارش دليل خواستم، گفت كه تلافي آن روز در آزمايشگاه بود! و با اين حرفش دهن مرا بست ..!
آه يادش بخير ... ياد آن روزهاي خوش بخير كه هم تو و هم او با تمام شيطنت ها و دشمني هايتان در كنار من بوديد ... ولي حالا چه؟!
ادامه دارد ...
+ لطفا در نظرسنجی ستون سمت چپ وبلاگ هم شرکت کنید :)
+دیدگاهتون هم برای ما ارسال کنید ... با تشکر
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی