منبع عکس کانال : Mazhabi_Love@
فقط منبع عکس ها!! رمان فقط همینجاست :)
ظهر بود! من مسئول آن شده بودم که دو عدد آدم بیچاره را گیر بیاورم و پارچه را بر سر در خانه آویزان بنمایم ... اگر پدرم بود حتما او این کار را میکرد؛ اما همانطور که خودت میدانی، او از صبح تا شب باید از مجتمعی نگهبانی کند.
از دور محمد را دیدم که با پسری به سمت خانه می آمد .. گویا به مسجد رفته بودند. من که نمیدانستم آن پسر کیست و حتی فکرش را هم نمیکرد که او روزی بشود جزئی از زیباترین خاطراتم...
دستم را بالا بردم و دستی برایشان تکان دادم و صدا زدم :« محمد!»
آن پسر هم مرا که دید سرش پایین انداخت و با قدم ها کوتاهش محمد را همراهی کرد.
محمد به طور خاصی نگاهم کرد و من آن زمان اصلا نفهمیدم که میخواهد با نگاهش چیزی بگوید! ... بعد ها معنی نگاهش را فهمیدم ...
دوستش با فاصله ایستاده بود!
به محمد گفتم :« محمد بیا با دوستت این پارچه رو نصب کنید! برای برگشت هادیه!»
محمد ابرویی بالا انداخت و گفت:« منظورت همین دوستمه؟! »
متعجب نگاهش کردم و گفتم :« آره دیگه! ... زود باشین من خودم بهتون میگم که کجا بزنین!»
میخندد و میگوید:« باشه!» و صدا میزند :« سجاد! سجاد! بیا یه کمک کن این پارچه رو اینجا نصب کنیم!»
با خود گفتم سجاد! و تازه فهمیدم که تو هستی! تو ...
نمیدانم چه شکلی شده بودم که محمد را به خنده انداخته بودم ...
سرت پایین بود. نزدیک تر شدی و گفتی :« سلام ریحانه خانم!»
و من هم چادرم را جلو تر میکشم و سرم را پایین می اندازم و میگویم :« سلام! »
محمد میگوید :« بیا سجاد! بدو که هادی فردا صبح اینجاست!»
پارچه هنوز دست من بود و محمد در حال گذاشتن نردبان در کنار دیوار! باید پارچه را به تو ميدادم؟!
میگویی :« همین پارچه را باید نصب کنیم؟»
و من میگویم :« بله همینه!»
پارچه را از دستم میگیری و به سمت نردبان میروی ... پارچه را نصب کردید البته با راهنمایی های من ... با یک خداحافظی مختصر به خانه تان میروی! و من به به خیال خودم این اولین دیدار را در دفترچه ذهنم ثبت میکنم ...
هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که تو را چندین بار دیده باشم! به قول محمد خیلی شوت بودم... و واقعا هم بودم!
محمد با خنده به سمتم می آید و میگوید :« حالا میپره!! میذاشتی حداقل بیاد خواستگاریت بعد ازش کار میکشیدی دختر!!»
ناراحت گفتم :« خب من از کجا باید میدونستم!!؟»
محمد با تعجب نگاهم میکند و میگوید :« برو خودتو سیا کن!!! من که میدونم همیشه از مغازه اصغر آقا خرید میکنی!!!»
اصلا نمیفهمیدم سوپر مارکت سر کوچه چه ربطی به تو دارد!! گفتم :« خب چه ربطی داره؟!»
محمد هم گفت :« خدایا! ... خب مغازه بابای سجاده دیگه! بیشتر وقت ها اونجا بود ... حالا هم که تازه ماشین خریده روی اون کار میکنه!»
و تازه فهمیدم که چندین بار تو را دیده ام! اما دیدارهایم با تو خیلی بیشتر بود و من نمیدانستم ...
هاج و واج نگاهش میکنم که میخندد و میگوید :«تازه یه بار که چه عرض کنم چندباری دم خونشون آش بردی ... نگو ریحان که یادت نیست!»
اما من یادم نمی آمد ...
درست نميدانم! اما فکر کنم که ساعت یازده شب بود و هنوز بابا نیامده بود ...
مطمئنا تو یادت می آید! تو هیچ وقت هیچ چيزي را فراموش نمیکنی ... مخصوصا روز سالگرد ازدواجمان را!
دل نگرانش بودم ... قرار بود که ساعت هشت بیاید؛ ولی هنوز نیامده بود ... هر چقدر هم که با تلفن همراهم شماره اش را میگرفتم، در دسترس نبود ...
مادرم با رضا، برادرم به خانه عالیه اینا رفته بودند ... آن زمان ها، رضا و عالیه، به تازگی عقد کرده بودند. یلدا و محمد هم در خواب ناز به سر میبردند! مطمئنا آن خواب برای یلدا، خیلی شیرین بود؛ چون از فردای آن روز خبر نداشت! من هم خبر نداشتم ... در واقع هیچ کدام از ما خبر نداشتیم!
جلوی در خانه نشسته بودم؛ روی سکوهایی که خیلی سال پیش محمد خرابشان کرد ... یادت هست چقدر با او دعوا کردم؟! ...تو هم طرفداری ام را میکردی! ... چقدر لذت میبردم از اینکه تو حامی من هستی!
اگر میدانستم که قرار است صبح یک روز زمستانی، چنین اتفاقی برایت بیفتد، بیشتر با محمد دعوا میکردم تا بیشتر حمایتم کنی ... اما افسوس که الان نه او اینجاست که با او بحث و مشاجره کنم و نه تو هستی كه حامي من باشي!
دقایقی سپری شد و من دل نگران، روی سکو نشسته بودم که صدایت را شنیدم. گویا داشتی از مغازه به خانه تان میرفتی!
میگویی :« سلام ریحانه خانم!»
و من شگفت زده از حضور ناگهانی ات، از روی سکو بلند میشوم و میگویم :« سلام آقا سجاد!»
میگویی :«اتفاقی افتاده این موقع شب، بیرونید؟!»
نمیدانستم چه پاسخی باید بدهم! آخر چه دلیلی دارد که بگویم پدرم امشب دیر کرده است؟!
میگویم :« منتظر کسی هستم!»
تو کمی اخم میکنی! حالا که فکرش را میکنم، میتوانم حدس بزنم که در ذهنت چه میگذشته است! حتما فکر میکردی که من منتظر شاهزاده خوش سیما با اسب سفیدم! اما خوشبختانه چنین نبود ...
سرت را پایین می اندازی و میگویی :« آهان! ... بهتره که برید توی خونه! این وقت شب! توی این کوچه، خطرناکه!»
تو راست میگفتی! آن وقت شب، آن هم در کوچه تنگ و تاریک ما، خیلی خطرناک بود ... خیلی زیاد! اما چه میشد کرد؟! من خیلی دل نگران پدرم بودم ...
خواستم چیزی بگویم و جوابی برای قانع کردنت بدهم اما هر چه کلمات را کنار هم میچیدم؛ جوابی برای قانع کردنت، پیدا نمیکردم!
_ ریحون!
بالاخره محمد مرا از مخمصه نجات داد! هر چند كه با نحوه صدا زدنش آبروي هر چي ريحان و ريحانه بود را برد اما راستش را كه بخواهي چند وقتیست که به این نتیجه رسیده ام که دایی محمد، یک فرشته آسمانی برای من بوده است!
با همان لباس های خانگی اش، سرش را از لای در بیرون می آورد و با تعجب نگاهمان میکند! خدا میداند که در سرش چه میگذشت! آن هم با خیالاتی که از قبل درباره من و تو داشت!
رو به تو میگوید :« به! سلام آ سجاد!! این وقت شب اینجا چیکا میکنی!!؟»
و تو میگویی :« دیگه داشتم میرفتم! ... خداحافظ ریحانه خانم! خداحافظ محمد!»
و رفتی! گویا خیالت از بابت من راحت شده بود. آخر محمد آمده بود.
محمد میگوید :« ریحون! این سجاد اومده بود اینجا چیکا؟!»
دوباره مینشینم و میگویم :« هیچی! این بنده خدا داشت رد میشد، دید من نشستم؛ فکر کرد اتفاقی افتاده!»
خودت که محمد را خوب میشناختی! به قول خاله سکینه، خیلی فضول بود و به همین راحتی ها از خر شیطون، پایین نمی آمد.
میگوید :« خب! حالا تو چرا اینجا نشستی؟! منتظرش بودی؟!»
كمي مكث ميكنم و میگویم :« منتظر بابا بودم!»
میگوید :« اوه! راست میگی ها! خعلی دیر کرده!!»
نگاهش میکنم؛ فقط سرش را از در خانه بیرون آورده بود! میگویم :« تو چرا اومدی بیرون؟!»
میگوید :« هیچی! وضعیت اصطراری بود! خیلی فجیع! با دو اومدم بیرون، دیدم دمپایی هام نیست! فکر کردم دزدیدنشون! مجبور شدم دمپایی های تو رو بپوشم تا سریع برسم مستراح! آسوده خاطر که شدم، داشتم میرفتم داخل که دیدم در خونه بازه! دیگه داشتم مطمئن میشدم که دمپایی هام رو دزد برده! حالا اومدم دیدم ریحان خانوم نشسته دم در!»
فکر میکنم که با روحیات آن موقع های محمد آشنایی داشتی! آن شب دمپایی های کوچک من در پاهای بزرگ محمد، پاره شده بودند! اگر میدانستم روزی میرسد که او دیگر در کنارم نباشد، تمام دمپایی هایم را به او میبخشیدم ... اما افسوس که برای افسوس خوردن خیلی دیر است ...
بالاخره بابا علیرضایم هم آمد! به او گفتم :« بابا! چرا اینقدر دیر کردی؟!» و او فقط یک لبخند میزند و میگوید :« هیچی دخترم! فقط کارمون یکمی طول کشید! ... حالا نگران شدی؟!»
و من میگویم :« آره! خیلی!»
باید به یاد داشته باشی! مطمئنا به یاد داری! میدانم ... هر وقت که تو لحظه ای دیرتر می آمدی، چقدر نگرانت میشدم ... خاطرت هست آن زمان که دو هفته از آخرین تماسش گذشته بود و محمد اصلا تماسی نگرفته بود، چقدر نگرانش بودم؟! و این تو بودی که به من آرامش میدادی! حالا اگر تو نباشی ...
خلاصه محمد همان دَم دَر تمام جریان خواستگاری تو و بازگشت هادی را که چه عرض کنم؛ حتی جریان نصب پارچه را هم گفت! ... آه! چقدر دلم برایش تنگ شده است ... دایی محمد برعکس داداش رضا، شخصیت شوخ طبعی داشت! ولی رضا خیلی جدی بود! همیشه جدیه! عالیه خانم هم عاشق این شخصیت جدی او شده بود .. اما بعد از ازدواج با عالیه کمی از آن خشکی در آمد. كمي كه چه عرض كنم ... کمی بیشتر از کمی! خودت ميداني ديگر ...
گفتن تمام این ها چه فایده ای دارد وقتی که معلوم نیست بالاخره روزی این نامه های بدون تاریخ ام را میخوانی یا نه ...
فردای آن روز هادی آمد! هادی آمد اما ... دست راستش شکسته بود! سه تا از انگشتان های همان دستش هم قطع شده بود ... تو آن زمان آنجا نبودی! وقتی که یلدا او را دید، نزدیک بود که پس بیفتد ... هادی بیچاره را بگو ... خیلی ناراحت بود، چون دیگر نمیتوانست برای دفاع از حرم بی بی برود ... هر دویشان خیلی گریه میکردند! ما هم اشکمان در آمده بود ...
میخواستند برای خواستگاری بمانند اما مادربزرگم گفت که بهتر است که آنها به خانه شان بروند! باورت میشود اگر بگویم که مادربزرگم گفت :« شما برید خونتون! محمد هست! منم هستم! علیرضا هم میاد!»
بابا و مامان بزرگ که وجودشان ضروری بود! اما محمد چی؟! نمیدانی چقدر به این حرف خندیدم! مثلا محمد میخواست وسط خواستگاری چه کند؟! مهریه تعیین کند یا ...؟!
حرف از خواستگاری شد! باید به عرضت برسانم که برای دخترمان خواستگار آمده! حال من مانده ام بدون تو چه کنم ... میدانی که منظورم کدام دخترمان است؟! فاطمه را میگویم! حالا او هجده سال شده ها! خبرت هست؟! ... تو در تولد هجده سالگی اش بودی! تولدش را در بیمارستان گرفتیم .. در کنار تو!
شب خواستگاری بعد از کلی سخن ها که بین پدر و مادر هایمان رد و بدل شد بالاخره جواز سخن گفتن با تو صادر شد ... حالا من میتوانستم با تو چند کلمه ای حرف بزنم!
آن زمان ها اصلا نمیدانستم که باید سیرت انسان ها را دید! نه صورتشان را! و من فقط صورت زیبایت را میدیدم و قد بلندت را تحسین میکردم! چه میدانستم که سیرت زیبایی هم داری ...
و ادامه دارد ...
اینجا نظر بدهيد :)
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی