
نشسته بودیم در گوشه ای از اتاق محمد! من منتظر کلامی از جانب تو بودم و تو منتظر کلامی از جانب من!
اصلا نمیدانستم چه باید بگویم! گویا تو هم نمیدانستی! بعدها دانستم این اولین خواستگاریت بوده. برای همین سرخ شده بودی و کلی عرق کرده بودی!
بعد از دقائقی سکوت، گفتی :« نمیخواید چیزی بگید؟!»
و من گفتم :« منتظرم شما شروع کنید!»
گفتی :« خب! من واقعا نمیدونم چی باید بگم! ... من که اسم شما رو میدونم! سنتون! اخلاقیاتتون! شما چی؟!»
و آن زمان بود که من فهمیدم هیچ چیز از تو نمیدانم! از تویی که ممکن بود بشوی جزئی از زندگی ام ... و شدي!
و من گفتم :« متأسفانه من این چیزها رو نمیدونم!»
لبخندی بر آن چهره سُرخَت ظاهر میشود و میگویی :« خب! من ... سجاد كاظمي هستم! و بیست و دو سال هم از عمرم میگذره! خب ... !»
سجاد عزیز! خیلی چیزها را آن شب نگفتی! اگر گفته بودی، شاید کمتر تعلل میکردم! تو گفتی سجاد كاظمي! بیست و دو ساله! به گمانم مهربان و خوش رو و با گذشت و هزاران هزار صفت اینچنینی دیگر را جا انداخته بودی ... ميدانم به خاطر تواضعی که داری هیچگاه چنین سخنی به زبان نمی آوری ...
چند دقیقه ای دیگر را با هم همکلام شدیم! چند دقیقه ای که هیچگاه فراموش نمیکنم ... مگر میشود دقایقی که با تو بودم را فراموش کنم؟! لحظه لحظه اش را به یاد دارم!
آخرش بعد از کمی مقدمه چینی پرسیدی :« نظر شما درباره خواستگاری من چیه؟!»
و من که انتظار چنین سخنی را داشتم، گفتم :«من نمیتونم به تنهایی واسه زندگیم تصمیم بگیرم! باید با خانواده ام مشورت کنم!»
و آن زمان اصلا نفهمیدم که چرا لبخند زدی! ولی یک صبح پاییزی که در روستایتان دست در دست هم در حال قدم زدن بودیم و من این سوال را از تو پرسیدم، گفتی :« چون مطمئن شدم تو همانی هستی که میخواستم!» و من آن روز صبح بود که فهمیدم که خانواده چقدر برایت ارزش دارد!
آن شب؛ شبی بود که من با تو و خانواده خوبت آشنا شدم. با تو، با مادرت صغری و با پدرت اصغر! حتی با برادرت حسین و همسرش، هانیه آشنا شدم ... چقدر هانیه زیبا بود! برخلاف من او چشمان مشکی و صورتی سفید داشت! و بینی کوچکی که بر زیبایی اش می افزود! اما من چه؟! من که صورتی سبزه و چشمانی قهوه ای دارم! حتی بینی کوچک و قلمی هم ندارم! اما تو همیشه میگفتی که تو زیبایی! میگفت رنگ چشمانت زیباست و مژه های بلندی داری ... صورت سبزه که زیباتر است! و من عشق میکردم با این سخنان دلبرانه ات!
این همه گفتم اما نگفتم که خواستگار فاطمه مان کیست! مهر پسرک خیلی به دل دخترکمان نشسته است! این را از چشمانش میخوانم ... حتی اگر خودش هم نگوید، من میفهمم! مادرش هستم دیگر!
حتما علی را به یاد داری! علی پسر برادرم رضا را میگویم! مگر میشود چنین پسر خوبی را به باد فراموشی سپرد؟!
میدانم که با این وصلت موافقی! اما مگر میشود بی تو وصلتی در خانواده سر بگیرد؟! اصلا فاطمه قبول نمیکند که بدون حضور تو با سید علی ازدواج کند ... دختر است و دل تنگ پدرش ... دخترها بابايي اند ديگر ...
آن شب بعد آنکه تو رفتی، دور هم نشستیم و درباره ات صحبت کردیم.
محمد گفت :« من که میدونم! این ریحان الان با کله قبول میکنه!»
با حالت خاصی نگاهش کردم و گفتم :« خیلی بدجنسی! بالاخره نوبت خودت هم میرسه ها!»
ای کاش الان در کنار ما بود ... ای کاش بود و سال گذشته در عقد و عروسی دخترش را میدید ... زینب را میگویم! مطمئنا عروسی اش را به یاد داری! مگر میشود عقد پسر بزرگت را فراموش کنی؟! عقد پسرمان محسن را!
پدرم گفت که تو پسر خیلی خوبی هستی و نباید تو را از دست بدهم! وقتی هم که نظر مادرم را پرسید؛ او تایید کرد...
دلم نمی آید برایت از مهر و محبت پدرم ننویسم! او عاشقانه مادرم را میپرستید! روزی از او پرسیدم که چگونه میفهمد مادرم هم عاشقانه دوستش دارد؟! و او گفت که عشق را از چشم هایش میخواند.
نمیدانم برایت تعریف کرده ام یا نه! روز عروسی آن دو، وقتی که عاقد، حرف میزد،پدرم با اشاره، آن ها را برای مادرم میگفته ...
بعد از عقد هم عاشقانه هایش را با اشاره گفته است! باورت میشود که مادرم حتی یک بار هم صدای زیبا و دلنشین پدرم را نشنیده است! پدرم هم هیچگاه کلامی از مادرم به نشنیده و با این حال عاشقانه به یکدیگر عشق میورزند ...! فکرش را بکن اگر مادرم صدای پدر را میشنید مخصوصا قرآن خواندش را ... چه میشد!!
بگذریم ... از داستان خودمان بگویم! از آن شب که تا صبح خواب به چشمانم نیامد در عوض تصمیمی را گرفتم که حتی اگر هزاران بار بمیرم و زنده شوم، باز هم همین تصمیم را میگیرم ... مطمئنم!
ظهر روز بعد بیدار شدم و تصمیمم را به مادرم گفتم. لبخندی زد و مرا در آغوش کشید! با اشاره به من گفت که میخواهد چیزی را نشانم دهد! و من مشتاق، همراه او به سمت اتاقمان رفتم. اتاقی که هر چهار نفرمان سال ها بود که در آن زندگی میکردیم ... من ... مادرم ... پدرم و رضا ...
مادرم کیسه ای را بیرون میکشد و از درون آن چندین رو بالشتی گلدوزی شده بیرون میاورد! خیلی خوشحال میشوم ... رو بالشتی ها را مادرم با دستان خودش برایم دوخته بود! رو بالشتی هایي كه بعدها شدند رو بالشتي هاي خانه ما ... هنوز هم هستند اتفاقاً ديشب مرصاد يكي از آنها را كه نقش طاووس داشت را شست چون رويش آب پرتقال ريخته بود ...
ذوق میکنم و میخندم و با لب خوانی و اشاره، خوشحالی ام را ابراز میکنم ... مادرم هم خوشحال و دل شاد میشود! کیسه را برمیدارم و در کمدم قرار میدهم و به این فکر میکنم که آیا تو واقعا مرا دوست میداری؟! من که از تو خوشم آمده ... پس حتما دوستت خواهم داشت!
و نمیدانستم که روزی میرسد که بی تو نمیتوانم لحظه ای زندگی کنم ...! حالا هم دلم به اینکه زنده ای خوش است ... گرچه چشمانت را باز نمیکنی و حرفی نمیزنی اما همین که هستی ... خودش خیلی خوب است!
میدانی امروز یکی از پرستاران چه پیشنهادی به من داد؟! او مرا در حالی که در کنارت نشسته بودم و برایت نامه مینوشتم دید و گفت که چرا نامه ها را برایت نمیخوانم؟! شاید زودتر چشم هایت را بازکنی!
شاید فکر کنی چه مسخره که من در کنارت مینشینم و برایت نامه مینویسم! خب ... من که همیشه با تو حرف میزدم و پاسخ میگرفتم ولی حالا تو پاسخم را نمیدهی و منم، دلم هوای نامه نوشتن کرده است ... شاید برایت بخوانم! شاید کمی بعدتر...
مادرت دو روز بعد از خواستگاری تماس گرفت و ما جواب مثبت را به او دادیم. آری ای عزیز دل ریحان! اینچنین شد که قرار جلسه دوم خواستگاری گذاشته شد. اما این بار کار من سخت تر بود! چون می بایست چای را بین تمام خاله ها و دایی هایم، عموهایم و عمه هایم و البته عمه هایت و عموهایت، دایی هایت و خاله هایت پخش میکردم! نوشتن این همه آدم چه بسا سخت است ... چه برسد چایی دادن به همه آنها؟!
از قضا شِکَرمان درست در همان روز تمام میشود! محمد هم که معلوم نبود کجا غیبش زده بود! یلدا میخواست شربت درست کند و من تنها فردی بودم که میتوانست شکر بخرد!
چادری بر سرم می اندازم و به مغازه پدرت میروم ... در واقع می آیم برای دیدار تو ... آن هم بیخبر از همه جا! بیخبر از حیله های محمد و بیخبر از آنکه تو در آنجا هستی!
میدانم که آن روز در خاطرت هست! ظهر یک روز آفتابی را!
وارد مغازه که میشوم تو را میبینم که سَرَت در دفتر حساب هاست و اصلا متوجه من نیستی!
میگویم :« سلام!»
و تو با تعجب سَرَت را بلند میکنی! تازه میتوانم دفتر حساب هایت را بیینم که پر است از نقاشی های رنگارنگ با خودکار! گویا حواست پی خواستگاری بوده است ...
بلند میشوی و میگویی: « سلام! ... شما؟! ... الان! اینجا؟!»
سرم را پایین می اندازم و میگویم :« شکر دارین؟»
و تو متعجب میگویی :« شکر؟! ... بله داریم ولی ...»
نگاهت میکنم که میگویی :« ولی آقا محمد، همین الان یه دبه شکر رو داشت از خونه تون میبرد خونه خاله تون! ... یه سر هم اومد اینجا به من گفت تا ظهر بمون همینجا ببین چی میشه! ...»
خیلی تعجب کردم اما همان زمان دست محمد را خواندم! واقعا خیلی شیطون بود!
شکر را گرفتم آن هم بدون خرج کردن یک قرون پول! هیچگاه یادم نمیرود زمانی را که خواستم از مغازه خارج بشوم و تو گفتی :« متشکرم! »
و من گفتم :« برای چی؟!»
و تو گفتی :« برای جواب مثبتتون! ... مطمئن باشید خوشبختتون میکنم!»
و واقعا خوشبختم کردی ... من از تو ... واقعا ممنونم ...!
وقتی که محمد به خانه آمد؛ آن هم با دبه شکر، با عصبانیت یلدا رو به رو شد! آخر یلدا او را با دبه شکرها دیده بود!
می دانی محمد چه گفت؟! او گفت :« ببخشید! آبجی پری گفت واسش آرد ببرم منم اشتباهی این رو بردم!»
یلدا نمیدانست به این پسرک چه بگوید! آخر هم هیچ نمیگوید و به داخل خانه میرود! محمد هم به طرف من که زیر درخت کُنار نشسته بودم، می آید و میگوید :« خوش گذشت؟!»
و من که در فکر تو بودم، میگویم :« کجا؟!»
و او میگوید: « خونه آقا شجاع! .. مغازه اصغر آقا دیگه ... پیش سجاد!»
اخمی میکنم و میگویم :« خیلی بدی! واسه چی از صبحی دبه شکر رو بلند کردی بردی؟! من مجبور شدم برم شکر بخرم!»
و او میخندد! خنده هایی که هیچ گاه از یادم نمیروند ... میگوید :« مگه بد شد واسَت؟! ... ما رو باش به خاطر خانم دو ساعت این دبه شکر رو تو خیابون با خودمون کشیدیم! ... حالا خانم سر ما غُر میزنه!!»
نگاهش میکنم! راستش به خاطر دیدارم با تو، شکرگزارش بودم ... آن جمله آخریت خیلی به دلم نشسته بود، میگویم: «محمد! تو خیلی مهربونی دایی خوب و عزیزم!»
و او میخندد! بالاخره به او گفتم دایی خوب و عزیزم! هی ... یادش بخیر ... چقدر مهربان بود.
و ادامه دارد ...
+ لطفا در نظرسنجی سمت چپ هم شرکت کنید :)
+دیدگاهتون هم برای ما ارسال کنید ... با تشکر
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی