خرید بک لینک

سلام سجادم!

صبحت بخیر ... شاید هم شبت بخیر ...

نمیدانم!

واقعا نمیدانم که چه زمانی قرار است نامه های مرا بخوانی!

نمیدانم که سحر است یا نیمه شب ...

بگذریم ... اصلا تو فقط بخوان، هر وقت که دل تنگت میخواهد بخوان!

امروز هشتاد و پنجمین روزی است که آن صدای زیبایت را نشنیده ام!

هشتاد و پنج روز است که ...

آه! دیگر دوست ندارم تکراری بنویسم

دیگر دلم نمیخواهد که از نشنیدن صدایت بگویم

ولی باز میگویم ...

تکرار و تکرار و تکرار

تکرار روزانه من ...

هر روز من بی تو ... تکراریست ... تکراری زجر آور!

سجاد ... من در عذابم!

آن شب، در ماشینت نشسته بودیم و به سمت خانه مادرم در حرکت بودیم. مادربزرگم گفته بود که حتما تو را برای شام به خانه مان ببرم.

گفتم: «سجاد!»

و تو گفتی: «جانم؟!»

لبخندی زدم و گفتم: «بی بی شام دعوتت کرده!»

نگاهم کردی و گفتی: «چه خوب! من که از خدامه بیام پیش خانومم باشم!»

لبخندی میزنم که میگویی: «حالا شام چی دارین؟!»

و من سر خوش از اینکه تو در کنارم هستی میخندم و میگویم: «چی دوست داری؟!»

کمی فکر میکنی و میگویی: «من عاشق آبگوشتم!»

و من با حالت خاصی نگاهت میکنم و میگویم: «آخه آبگوشتم شد غذا؟!»

ابروهایت را بالا می اندازی و میگویی: «اگه غذا نیست پس چیه؟! ...»

چیزی نمیگویم که میگویی: «قورمه سبزی هم دوست دارم ... خیلی خوشمزه است خدایی!!»

میگویم: «باشه ... پس یادم باشه هر وقت تولدت شد، برات آبگوشت و قورمه درست کنم ... آه! راستی ... کی به دنیا اومدی؟!»

میخندی و میگویی: «یکی از روزهای بارانی!»

میگویم:«در چه ماهی؟!»

میگویی:«در یکی از ماه های سال یکهزار و سیصد و خوردی!!»

میگویم: «خب حالا چه روزی؟!»

با لحن شوخی میگویی: «یه روز بارونی!! ... البته بارون نم نم بودا!»

اخمی میکنم و میگویم: «اِهه! سجاد ... تو که اینطوری نبودی! ...»

میگوید: «چطوری خانوم؟!»

میگویم: «مثل محمد!!»

میخندی و میگویی: «مگه محمد چشه؟! پسر به این خوبی ... آقایی!»

با تعجب میگویم: «خوب! آقا! ... دایی مو میگی؟!»

نگاهم که میکنی، درخشش چشمانت را میبینم.

میگویی: «یعنی نمیخوای واسش زن بگیری؟!»

میگویم: «اوهو! من که هنوز خودم شوهر نکردم!»

یک دفعه میزنی روی ترمز ماشین تا به ماشین جلویی برخورد نکنی ... من که کمربند نبسته بودم به سمت جلو پرتاب میشوم و با داشبورت ماشینت برخورد میکنم.

خیلی جدی و مصمم میگویی: «ببخشید! پس نقش من این وسط چیه؟!»

میگویم: «نمیدونم! خودت بگو!!»

میگویی: «تا اونجا که من میدونم؛ شوهر شما منم!»

میگویم: «ولی تا اونجایی که من میدونم، شما نامزد منی!!»

دوباره حرکت میکنی و میگویی: «چه فرقی داره؟!»

میگویم: «اوه! نمیدونی تو! خیلی فرق دارن! نامزد از حروف نون الف میم ز دال درست شده! شوهر از شین واو ها را! تازه ... یکی چهار حرفه اون یکی پنج حرف!»

میخندی و میگویی: «وای ریحان! یه دقه فکر کردم جدی میگی!!»

میگویم: «خب جدی گفتم!»

آهی میکشی و میگویی: «نه! ... فکر کردم میخوای بزنی زیر همه چی!!»

با تعجب نگاهت میکنم و میگویم: «برای چی باید بزنم زیر همه چی؟!»

شانه ای بالا می اندازی و میگویی: «نمیدونم ...»

سکوت تنها صدایی بود که شنیده میشد ...

سرم را پایین انداختم که متوجه شدم داشبورت ماشین باز شده ...

وقتی می آیم که دَرَش را ببندم، متوجه چیزی میشوم!

جعبه ای مستطیلی و سفید رنگ!

اخم ظریفی مهمان پیشانی ام میشود ...

تلفن همراهت که زیر ترمز دستی بود، زنگ میخورد. جوابش میدهی ... مادرت بود!

به قول علیرضا؛ مامان صغرا!

در همین زمان جعبه را بر انداز میکنم ... با خود فکر میکنم یعنی چه چیزی در میان این جعبه پنهان شده است؟!

در جعبه را که باز میکنم، رازش برایم آشکار میشود! یک گوشی موبایل ...

تلفنت که تمام میشود، میگویی: «مامانم بود! گفت که امشب با حسین اینا دارن میرن داهات که بابا بزرگمو بیارن شهر؛ آخه فردا نوبت داره واسه فیزیـوتـ...»

متوجه من میشوی و میگویی: «هی! ریحانه! ای شیطون ... چطوری پیداش کردی؟!»

چیزی نمیگویم که میگویی: «خودم میخواستم بهت بدمش ..!»

ذوق زده میگویم: «یعنی این الان واسه منه؟!»

لبخندت پر رنگ تر میشود و میگویی: «آخه مگه من جز تو کسی رو دارم که واسش هدیه بخرم؟!»

لبخندی میزنم و میگویم: «خیلی متشکرم سجادم!»

قیافه محزونی به خودت میگیری و میگویی: «فقط همین؟!»

میگویم: «چی فقط همین؟!»

میگویی: «من این تشکر رو قبول ندارما!!!»

میخندم و میگویم: «سجادی، واقعا خیلی خیلی از ممنونم! ... ولی آخه چرا اینقدر زحمت کشیدی؟! قیمتش چقدر بود؟!»

میگویی: «نشدا!!! اینجوری بحثو عوض نکن! ... ببین خانوم ... من برای خانومم از جون و دل مایه میزارم! تو اگه بگی برو بمیر، میرم میمیرم!»

میگویم: «وای سجاد! دور از جون! خدا نکنه ...»

کمی سکوت برقرار میشود که میگویی: «میدونی ... وقتایی که پیشت نیستم، خیلی دلم برات تنگ میشه! تو هم که گوشی نداری باهات صحبت کنم بلکه یکم آروم بشم ... همه اش باید منت این محمد رو بِکشم! واسه همین برات گوشی خریدم!»

دیگر رسیده بودیم، تقریبا جلوی در خانه مان بودیم.

میگویم: «تو خیلی خوبی سجاد!»

و تو میگویی: «تو بهتری!»

محمد که در کنار افلاطون، روی سکوی جلوی در نشسته بود. با دیدن ما بلند میشود و به سمتمان می آید. افلاطون هم به تبعیت از او از روی صندلی بلند میشود.

محمد با دیدنت میگوید: «به! سلام آ سجاد! چطوری سَجی جون!!!»

میگویی: «چاکر شما آقا مُحی!»

افلاطون با چشمان گِرد به سمتمان می آید و میگوید: «محمد جان! معرفی نمیکنی برادر رو؟!»

محمد لبخند میزند و میگوید: «چرا اَفی جون! این آق پسر گل که مشاهده میکنی، آ سجاده! عشقه ... البته عشق این خانم گل، خواهر زاده بنده!!»

افلاطون ابرویی بالا می اندازد و میگوید: «آها! پس یعنی تو دایی شونی؟!»

محمد چشمکی میزند و می گوید: «آره اَفی جون!»

افلاطون میگوید: «پَ چرا مُحی صدات میکنه محمد جان؟!»

محمد شانه ای بالا می اندازد و میگوید: «عشقش گفته!»

افلاطون هم می گوید: «خب ... تو چرا خل مَشنگ شدی پسر؟!»

محمد دستی به موهایش میکشد و میگوید: «چون عشقم گفته!!»

قبل از اینکه افلاطون چیزی بگوید، میگویی: «چشم ریحانم روشن! بیا ریحان جان! زحمت زن گرفتن واسه این بَشر رو دیگه نمیخواد بِکشی! خودش عاشق شده ... تموم شده و رفته! ... کی قراره شیرینی بخوریم مُحی جون؟!»

محمد با چشمان گرد نگاهت میکند و میگوید: «ان شاءالله یه دو سه ماه دیگه که قشنگ توی سپاه منو پذیرفتن!»

آن شب، بعد از خوردن شام، مادربزرگ نازنینم از تو خواست که شب را پیش ما بمانی ... گفت که حسین و مادر و پدرت خانه نیستند، پس تو تنهایی میخوای بری خونتون چیکار؟! بمون پیش ما!!

تو هم قبول میکنی ...

آن شب مادر بزرگ، از کیسه محمد، اتاقش را به ما بخشید!

محمد بیچاره را هم از اتاقش بیرون کردیم و رختخوابش را در سالن پهن کردیم.

هنوز نیم ساعت از خاموشی خانه نگذشته بود که در اتاق زده شد، گفتم: «بله؟!»

در باز شد و محمد وارد شد.

نگاهش میکنم که میگوید: «بالشت من رو شما برداشتین؟؟»

میگویم: «بالشت؟! کدوم بالشت؟!»

دقیقا بالای سَرَم می ایستد و میگوید: «همین که زیر سر سجاده!!!»

بلند میشوی و بالشت را به او میدهی و بالشتی را میگیری!

او هم بالشت را با تشکری میگیرد و از اتاق خارج می شود.

هنوز دو دقیقه هم نگذشته بود که دوباره در باز می شود و محمد وارد می شود.

- ببخشید! گوشیمو یادم رفت ببرم!

با حالت خاصی نگاهش میکنی، او هم تمام کشوهای کمدش را میگردد و بعد از چند دقیقه دست آخر، آن را از روی میز مطالعه برمیدارد و میرود ...

راستش را بخواهی دلم میخواست با ماهی تابه بر فرق سرش بکوبم اما خیلی خسته بودم.

یک ساعتی میگذرد، هر دوی ما غرق در خواب بودیم که سه باره در اتاق به سرعت باز شد و محمد وارد اتاقش شد.

بی آنکه چیزی بگوید، با کمک فلش دوربینش، از یکی از وسایلش عکس گرفت و از اتاق خارج شد.

اعصابم حسابی بهم ریخته بود ...

نگاهی به تو انداختم، از فرط خستگی یه خواب رفته بودی ... خوابی بس عمیق!

سعی کردم که بخوابم. همین که چشمانم سنگین شد، محمد دگرباره در اتاق را به آرامی باز کرد.

سعی کردم به او بی اعتنا باشم و بخوابم اما محمد بالای سرم آمد و با صدای آرامی گفت: «هی ریحان! شارژم رو ندیدی؟!»

و من نفس عصبی کشیدم و گفتم: «نه خیر! میزاری بخوابم یا نه؟!»

میگوید: «ببخشید! بخواب! بخواب!»

کمی میگردد و دست آخر از اتاق خارج میشود.

نیم ساعتی میگذرد اما خواب به چشمان من نمی آید ...

تلفن همراهی که تو برایم خریده بودی را نگاهی میندازم! ساعت دقیقا دو شب بود.

دو شب بود و من دیوانه شده بودم!

تو هم خواب بودی ... نمیشد که بیدارت کنم. پس باید کار دیگری انجام میدادم ...

از جایم بلند شدم و به حال رفتم.

محمد را دیدم که آرام و راحت خوابیده است!

راستش را بخواهی خیلی عصبی شدم و به قولی حرصم گرفت.

فکر کردم که باید انتقام بگیرم.

انتقامی که از آن لذت ببرم!

وگرنه انتقام گرفتن چه فایده ای میتواند داشته باشد؟!

به اتاق خودمان رفتم و گواش و قلمویم را از کمدم برداشتم. لبخند شیطانی زدم و به بالای سر محمد رفتم.

آن چنان غرق در خواب بود که اگر زلزله هشت ریشتری هم می آمد، بیدار نمیشد ... ولی خداراشکر زلزله هشت ریشتری در کار نبود!

با نور کمی که از پنجره سمت حیاط می آمد کارم را شروع کردم.

قلموی ریزم را برداشتم روی پیشانی اش نوشتم:

نام : بانو فیونا

ملقب به زیباترین بانوی دنیا

شغل : مگس پرونی

همسر : بی شوهر ترشیده

لبخند شیطانی تری زدم و با قلموی قرمزم، بینی اش را رنگ کردم.

وسط رنگ آمیزی بودم که دستش را بالا آورد و بینی اش را محکم کشید! بعد هم دستش را روی پیراهنش گذاشت ... فکر کنم که خودت بتوانی حدس بزنی چه اتفاقی افتاد.

دوباره بینی و لپ هایش را قرمز کردم و با قلموی مشکی، برایش مژه کشیدم! مژه هایی بلند و زیبا ...

بند و بساطم را جمع کردم و خیلی سریع به سمت اتاق دویدم و شروع کردم به خندیدن.

حالا هی بخند و کی نخند!

به خودم که می آیم، میبینم که تو سرجایت نشسته ای و نگاهم میکنی!

میگویی: «خنده هایت چه زیباست بانو!»

لبخند خجولی میزنم و میگویم: «ببخشید اگه بیدارت کردم.»

دوباره دراز میکشی و میگویی: «حالا به چی میخندیدی؟!»

دوباره میخندم و میگویم: «صبح میفهمی!»

میخندی و میگویی: «یعنی باید تا صبح صبر کنم؟!»

و من میگویم: «آره!!»

راستش سجاد ... بعد از آن کار، چنان با آرامش خوابیدم که تا به حال چنین نبوده!

دو ساعت بعد، هنگام اذان صبح، تلفن همراهت اذان میگوید و بیدارمان میکند. کم کم همه اهل خانه بیدار میشوند...

وارد حال که میشوی، بالای سر محمد میروی تا بیدارش کنی ... هنوز هیچ اقدامی نکرده بودی که صدای خنده ات بلند میشود و میگویی: «وای! ریحان! تو چقدر شیطونی!!»

انگشت اشاره ام را جلوی بینی ام میاورم و میگویم: «هیس!»

دوباره میخندی و از کنارش بلند می شوی و به حیاط میروی تا وضو بگیری.

این دفعه رضا که از اتاق خارج میشود و صبح بخیری میگوید. جوابش را میدهم که می گوید: «پَ بی چه بِی ای مُحَمد بیدارت نَکِردِن؟!» (پس چرا این محمد رو بیدار نکردی)

شانه ای بالا می اندازم و میگویم: «خو بیداری بُکُن!» (خب بیدارش کن!)

رضا جدی و مصمم بالای سر محمد میرود، همین که می آید صدایش کند، میخندد و آنقدر می خندد که پخش زمین میشود ...

و من با تعجب و چشمانی گرد نگاهش میکنم! تا به حال هیچ وقت رضا را اینگونه ندیده بودم ... راستش را بخواهی همیشه جدی و کمی اخمو بود!

بلند میشود و میگوید: «ریحان! پَ بگو چرا این بنده خدا رو بیدارش نمیکنی! آخه بانو فیونا چِن رو کَله ای بدبخت شو نوشتن؟!» (آخه بانو فیونا چیه روی سر این بدبخت نوشتن؟!)

لبخند ژکوندی میزنم و میگویم: «نادونُم!» (نمیدونم!)

رضا هم با خنده به سمت حیاط می آید. و تو وارد خانه میشوی، نگاهی به محمد می اندازی و میخندی!

تلفن همراهت را برمیداری. ابروهایم را بالا می اندازم و میگویم: «سجاد!!»

- جونم؟!

میگویم: «میخوای چیکارکنی؟!»

میخندی و میگویی: «یه کاری کنم کارستون!!!»

و چند عکس از زوایای مختلف از محمد بیچاره میگیری ...

کارت که تمام میشود، عکس ها را نشانم میدهی ... عکس هایی که فقط میدیدیم و میخندیدیم.

بابا از اتاق خارج میشود و نگاه محبت آمیزی به ما می اندازد و صبح بخیری میگوید، جوابش را میدهیم. نگاهش به محمد می افتد که پشت به او خوابیده بود. صدا میزند: «محمد! محمد! پا بَ که اذُن شو گفتن!» (بلند شو که اذان گفتن!)

اما محمد فقط غلتی میزند که صورت رنگ آلودش برای بابا نمایان میشود. بابا با تعجب نگاهش میکند و نوشته های رنگارنگ مرا با صدای بلندی میخواند: «نام بانو فیونا!!!! فیونا دیگه کیه؟!»

تو با خنده میگویی: «زن شرکه! همون کارتونه که یه غول داشت بنام شرک و اون غول یه خر هم داشت ... بعدش هم با فیونا ازدواج کرد که اونم دیو شد!!!»

بابا یک لحظه تعجب میکند ولی بعد میخندد و ادامه اش را میخواند: «ملقب به زیباترین بانوی دنیا!!! وای خدای من ... اینا رو کی نوشته؟!»

و هر دوی ما خنده کنان شانه ای به نشانه ندانستن بالا می اندازیم.

بابا ادامه میدهد: «شغل مگس پرونی! اینو همچین دروغم نگفته! همسر بی شوهر ترشیده!!!»

و قاه قاه میخندیم ... هم او و هم ما ... من و تو!

از بس خندیده بودیم، محمد بیدار میشود و خمار و متعجب، نگاهمان میکند.

مادربزرگم که تازه از اتاقش بیرون آمده بود، نگاهی به محمد می اندازد و سر تأسفی تکان میدهد.

میگوید: «پَ ای چه ریختیِن بِی خو درست ات کِردِن؟! حیف که سواد اُم نی!!»

(این چه ریختیه واسه خودت درست کردی؟! حیف که سواد ندارم!)

محمد از جایش بلند میشود در آینه نگاهی به خودش می اندازد ... درست نمیدانم دقیقا چه شد چون برای ادای نماز صبح به اتاق رفته بودم. بعد هم خوابیدم و اصلا به روی خودم نیاوردم که کار من بوده است ...

اما محمد زرنگ تر از این حرفا بود! صبح روز بعد که بیدار شدم وقتی تصویر خودم را در آیینه دیدم، تعجب کردم ... آن هم خیلی زیاد!!!

روی پیشانی ام با رنگ قرمز نوشته شده بود: فیونا خودتی!

و روی پیشانی تو نوشته شده بود: عشق و عاشق فیونا!

نمیدانستم بخندم یا عصبانی بشوم!

روسری بلندی روی سَرَم انداختم و به حیاط رفتم، نوشته را پاک کردم. به دنبال محمد گشتم تا پیدایش کنم اما او مفقودالاثر شده بود ...

طبق گزارش مادربزرگ با افلاطون به دنبال کار رفته بودند اما راستش من باور نکردم ... ولی حقیقت داشت.

با کاسه آب و دستمال کاغذی به اتاق بازگشتم تا نوشته های پیشانی ات را پاک کنم ...

آن روز بعد از صرف صبحانه، برای رسیدگی به پدربزرگت، به خانه تان رفتی و من تا صبح روز بعد دیگر تو را ندیدم اما کلی با تو چت کردم ...

ادامه دارد ... :)

+ لطفا در نظرسنجی ستون سمت چپ وبلاگ هم شرکت کنید :)

منتظر نظراتتون هستیم :)


برچسبها: صد و هشتاد و پنجمين روز , رمان مذهبی , گوشی , بالشت , محمد

برچسب: نویسنده: سارا عابدی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 14:58

صفحه بندی