
صبح روز بعد، من و تو با هم قرار داشتیم ... قرار بود برای خرید به بازاری برویم ...
من خیلی ساده بودم ...
چادرم را به خاطر حرف یلدا و مادر بزرگ انتخاب کرده بودم ...
نمیدانستم که چادرم فلسفه ها دارد ...
نمیدانستم که چادر مادرم زهرا (س) حرمت دارد ...
نمیدانستم ... خام بودم ... خام!!
کمی از موهای سیاهم را از روسری بیرون گذاشتم، فکر کردم که شاید تو بیشتر مرا دوست داشته باشی اما ... اشتباه میکردم.
یک اشتباه محض ...
مادرم مرا دید ... چشمانش گرد شد و با اشاره به موهایم اشاره کرد ...
ولی من گفتم: «اِ! مامان!! ... حالا یه ذره که اشکال نداره ... تازه سجاد هم دوست داره ...»
گفتم و رفتم ...
اگر یلدا آنجا بود، حتما محکم میزد پس کَله ام!!! اما او خیلی وقت بود که به خانه خودشان بازگشته بود! از زمانی که هادی بازگشته بود ...
مشغول پوشیدن کفش هایم بودم که محمد از سرویس حیاط خارج میشود.
مرا که میبیند، میگوید: «سلام بر سبزی تره!!! سر صبحی کجا میری؟!»
سرم را بلند میکنم ... موهایم را که میبیند چشمانش گرد میشود ... اما بعد اخم میکند!
میگویم: «قراره سجاد بیاد بریم بیرون!!!»
ابرویی بالا می اندازد و میگوید: «بیرون!!! پَ این بُشکِت چیه انداختی بیرون؟!»
صاف می ایستم و میگویم: «خوشگله که ...»
میگوید: «خوشگل هست ولی چادرت رو میبره زیر سوال!!!»
میخندم و میگویم: «ینی چادرم رو در بیارم؟!»
اخمش غلیظ تر می شود و میگوید: «نه خیر!!! موهاتو بُکُن تو!!!»
چشمانم را برایش ریز میکنم و بی اعتنا به حرفش، از خانه خارج میشوم ...
کاش به حرفش عمل کرده بودم ...
ای کاش ... حداقل تو ناراحت نمیشدی!
سوار ماشینت میشوم ... همین که سر میچرخانی و مرا میبینی، لبخندت جایش را به قیافه خشکی میدهد ...
و این، آن زمان برای من جای سوال داشت ... سوالی بس مبهم و گیج کننده!!!
فقط جواب سلامم را میدهی و ماشینت را روشن و حرکت میکنی ...
چند دقیقه ای که گذشت، میگویم: «چیزی شده؟!»
و تو بدون آنکه نگاهم کنی، میگویی: «چطور؟!»
آن موقع قلبم شروع کرد به تند تپیدن ... احساس کردم شاید دیگر مرا دوست نداری!! شاید از من دلزده شده ای و میخواهی ریحان دیگری را جایگزینم کنی ...
گفتم: «آخه مثل اینکه از دستم ناراحتی ... آره؟!»
چیزی نمیگویی که میگویم: «آره سجاد؟! ناراحتی؟!»
ماشین را گوشه خیابان پارک میکنی ... به سمتم میچرخی و نگاهم میکنی.
نگاهت میکنم ... یکدفعه دستانت را جلو می آوری و موهایم را به داخل روسریم هدایت میکنی ... و من فقط با تعجب نگاهت میکنم!!!
لبخند رضایتمندی میزنی و میگویی: «حالا شدی ریحان سجاد!!! ... ریحان خودم!!»
با چشمان گرد نگاهت میکنم که میگویی: «خب! حالا بریم کدوم بازار؟!»
راستش از دستت ناراحت شدم! آن هم خیلی زیاد!!!
اخمی میکنم و میگویم: «یعنی ... یعنی فقط به خاطر همین؟!»
و بی آنکه دقیقه ای به تو اجازه اظهار نظر بدهم، از ماشین پیاده میشوم و به سمت ناکجا آباد میروم!!
چرا ناکجا آباد؟!
چون واقعا خودم هم نمیدانستم به کجا میروم ... فقط میخواستم ناراحتی ام را جبران کنم! به قول فاطمه میخواستم باهات قهر کنم تا حالت جا بیاد!!!
این حرف را آن روز به مرصاد زد! مرصاد فقط، نگاهش میکرد ... آخر مرصاد بی حواس خودکاری را که سید علی به فاطمه هدیه کرده بود، برداشته بود و در کلاس های کنکورش استفاده کرده بود!
زمانی که فاطمه فهمید، کلی غرغر کرد اما مرصاد با حوصله به تمام غرغرها گوش کرد و در آخر عذرخواهی کرد و رفت ...
اخلاقش به خودت رفته ... به تو ای سجاد من!!!
بی وقفه از ماشینت پیاده شدی و به دنبالم آمدی ... صدا زدی ریحان! ریحان السادات خانم!! خانم!! صبر کن! من معذرت میخوام ...
اما من ... هیچ!!!
آخ ... یادم رفت از اوضاع علیرضا و معصومه بگویم ...
معصومه کوچولویمان که سال بعدی وارد دبیرستان میشود ... از حالا تمام تلاشش را برای قبولی در یک دبیرستان خوب میکند ...
و علیرضا ... او هم پا به پای من بیدار است ... اما نه مثل مرصاد تا صبح درس میخواند و نه مثل فاطمه تا صبح چت میکند!!
او مینویسد!! برای همین رشته انسانی را انتخاب کرد ...
وقتی کوچکتر بود دلش میخواست نویسنده شود ... راستش خیلی خوب و شیوا مینویسد ...
نوشتارش از من خیلی خیلی بهتر است ...
خیلی خیلی زیاد!!!
در مسابقات داستان نویسی شرکت کرده است ... نتایجش فروردین ماه می آید ... امیدوارم که آن زمان تو هم به او تبریک بگویی!!!
مطمئنم که یکی از رتبه های بالا می شود ...
نمیدانم چقدر گذشت که من فقط پیاده خیابان های بندرعباس را طی میکردم و تو هم بی حرف به دنبالم می آمدی ...
باید اعتراف کنم که خیلی از این موقعیت لذت میبردم!
زمانی که علیرضا این نامه را خواند، با خنده گفت: «مامان! بنویس از منت کشی لذت میبردم!!»
اما خنده اش برای یک دقیقه بود و بعد تا چند وقت، سرخی، مهمان چشمانش بود ...
او برعکس مرصاد هیچگاه اجازه نمیدهد کسی اشکش را ببیند ...
خب، هنوز سوم دبیرستان است ...
از جلوی مغازه ی کادویی رد شدم و نیم نگاهی به خرس قرمزی که در ویترینش بود انداختم ... چندی که گذشت، دیگر وجودت را حس نکردم ... کلی با خودم کلنجار رفتم که برگردم و ببینم آیا تو هنوز هم به دنبالم هستی؟!
برگشتم ... ولی تو نبودی!!
ناراحت شدم ... خیلی زیاد! دلم میخواست همانجا کف خیابان بشینم و زار بزنم ... چون احساس میکردم که کسی مرا درک نمیکند!
و میدانی که درک نشدن چه درد بدی است؟!
ولی تو مرا درک میکردی!
همیشه و همیشه!
یک دفعه از جلو آمدی و مرا غافلگیر کردی!
گفتی: «بانو! دنبال من میگشتی؟!»
از دیدنت خیلی خوشحال شدم اما مثلا سعی کردم که به روی خودم نیاورم ... ولی اصلا موفق نبودم!
نسبت به این اعترافاتم حس خوبی ندارم! شاید بعد ها آن ها را برایت نخوانم ... اصلا شاید با قیچی این ها را بریدم!
نه!!! یاد آوری چنین خاطراتی حتما برای تو هم شیرین است ... پس میخوانم! ... به جان سوسک های خانه جمیله این ها، نمیگذارم حتی یک خط روی نامه ها بیفتد تا خودت بلند بشوی و آن ها را بخوانی ...
چیزی نمیگویم که میگویی: «ببخشید ... اشتباه کردم! باید مثل آدم میگفتم که دردم چیه!!!»
نگاهت میکنم و میگویم: «آه ... سجاد! لطفا دفعه بعدی اینطوری نکن!!! ...»
- باشه! چشم! حالا آشتی؟!
نگاهت میکنم و میگویم: «آشتی بدون شیرینی؟!»
میخندی و بسته ای را نشانم میدهی. میگویی: «اینم شیرینی!!»
لبخندی میزنم و بسته را میگیرم ... همان خرس پشت ویترین بود ...
هی سجاد ... چقدر دلم برایت تنگ شده است!!!
بهتر است که دیگر بخوابم ... فردا باید به بیمارستان بیایم ... تا هم در کنار تو باشم و هم به مریض ها برسم ... جدیدا بیمارستان خیلی شلوغ شده! سر ما هم شلوغ تر ...
باید از جمیله مژدگانی بگیرم! جمیله، همکارم، پرستار بخش اوژانس را میگویم ... آخر همین الان مرصاد، لیوان آب پرتقال را روی یکی از نامه ها ریخت ...
من به جان سوسک های خانه آنها قسم خورده بودم که بلایی بر سَر نامه ها نازل نشود!
مرصاد، به خاطر علاقه اش به آب پرتقال، همه اش آب پرتقال میخورد ...
اما نمیدانم از اثرات کنکور است یا کلا مرصاد عاشق شده که اینقدر حواسش پرت است؟!!!
ادامه دارد ...
+ لطفا در نظرسنجی ستون سمت چپ وبلاگ هم شرکت کنید :)
منتظر نظراتتون هستیم :)
چون امکان داره که بزودی نتونم واستون پستای رمان رو بذارم، این قسمت رو زودتر گذاشتم :)
لطفا به پست قبلی نظر بدین :) آخه اینجا نظرخواهی غیرفعاله :)
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی