
یادت هست یک روز سرد پاييزي را که هوای شهرمان ابری بود و من منتظر تو بر روی حصیری که سال ها پیش پدربزرگ خدابيامرزم بافته بود، در حیاط خانه نشسته بودم. یکی از گل های باغچه محمد را چیده بودم نامش را نمیدانستم ...فقط گلبرگ هایش را میچیدم و با خود شعری زمزمه میکردم ... شعری نامفهوم ... شاید آوازی عاشقانه!
_ ای قاتل! گلم رو کشتی؟! من قِصاص میخوام.
باز هم نامی از محمد آوردم! خب ... او بخش زیبایی از زندگی من بود ... بخش زیبایی از خاطرات من و تو! بخش زيبا كه چه عرض كنم ... بخش فضولش ... شايد هم يك مزاحم!
کنارم مینشیند و میگوید: « توروخدا نیگا! این همه زحمت بکش با ذوق و شوق برو گل بخر، بکار! صبح تا شب باهاشون حرف بزن! ازشون تعریف کن بعد خانوم میاد یکی میچینه در انتظار عشقش پرپر میکنه!!! واقعا که!!»
میخندم و میگویم:« ببخشید! آخه این یکی خیلی پلاسیده شده بود!!!»
گلبرگ ها را از روی حصیر برمیدارد و میگوید :«که اینا پلاسيده شده بود!!!! اين قشنگترين گُلش بود! خودم انتخابش كرده بود كه يه روز كه شما دوتا من رو تنها گذاشتين و رفتين، در انتظار عشق نداشتم پَر پَر كنم ...»
میخندم و میگویم:« نه بابا! در انتظار عشق نداشته ات؟!»
او با حالت محزونی میگوید:« آه! تو که برای این عشقت که دم در منتظر توئه نشستی گلای باغچه من رو قتل عام میکنی! بعد من اجازه ندارم در انتظار عشق نداشتم که نه میدونم کی هست! کجاست! چیکارس! اصلا کی میاد ... گل پَرپَر کنم؟!»
با تعجب نگاهش میکنم و میگویم:« مگه سجاد دم دره؟!»
و او بیخیال میگوید :« آره!»
با کیف دستی ام محکم به سرش میکوبم که صدای آخش بلند میشود ... تو به خانه مان زنگ زده بودی و گفته بودی که پنج دقیقه دیگر میرسی ... اما محمد گوشی را برداشته بود و این باعث شده بود که تو کمی معطل بشوی!
امان از دست این محمد!! ... چه خاطرات شیرینی را برایمان رقم زد ...
او از آن محمد با آن همه شیطونی و این از زینب با این همه آرامی! ... گویا او به مادرش رفته ... یکتا را میگویم ...
امروز روز شصت و پنجم است ... شصت و پنجمین روزی که تو روی تخت خوابیده ای و فقط سینه سِتَبرَت بالا و پایین میرود ... این یعنی که تو هنوز زنده ای و من امیدی برای زندگی دارم ...
دیروز به همراه پسرمان مرصاد، آن یکی قُل فاطمه به خانه یکتا رفتم.
او پیشنهاد داد که برای عوض شدن حال و هوایمان، عید نوروز را در روستاهای اطراف بگذرانیم ... چیزی برای گفتن نداشتم! چطور تو را تنها بگزارم و بروم؟! ... اگر اتفاقی برایت افتاد چه؟!
مرصاد، پسرک احساساتی مان هم اشک در چشمانش جمع شده بود چون دلتنگت شده بود ...
در خاطرت که هست که سیزده بدر پارسال در جنگل های شمال بودیم! فقط من و تو و محمد مرصاد بودیم!؟
در واقع مرصاد را برده بودیم تا کمی باد به سر و کله اش بخورد ... از بس که درس خوانده بود! او درست نقطه مقابل فاطمه مان بود ... و هست! فاطمه که به کارهای هنری علاقه دارد و همه اش در حال پخت و پز و بافتنی و نقاشی است .. حالا هم میخواهد کنکور هنر بدهد!
مرصاد هم که همه اش کله اش در درس و کتاب است!
میدانی سجاد! چند ماه دیگر کنکور است! درست چهار ماه دیگر! و تو نیستی ... چگونه مرصاد و فاطمه را راهی کنکور کنم؟!
وقتی که تو نباشی ...
سوار ماشینت شدم. هنوز ننشسته بودم که گفتم: «ببخشید دیر شد!! من خیلی وقته تو حیاطم ولی محمد همین الان بهم گفت!!»
لبخند مهربانت را نثار چهره نگرانم میکنی و میگویی: «کجا بریم بانو؟!»
من هم لبخند میزنم و در حالی که چادرم را در آینه بغل ماشین درست میکنم، میگویم: «نمیدونم! کجا بریم؟!»
نگاهت میکنم ... چشمکی میزنی و میگویی: «اول یه سوپرایز دارم بانو!!!»
گنگ نگاهت میکنم ... یعنی چه سوپرایزی برایم داری؟!
به داشبورت اشاره میکنی و بازش میکنی. یک بسته کوچک جلب توجه میکند ... بسته ای که تو، خودت، با دقت آن را کادو کرده بودی ...
قلبم به شدت خودش را به سینه ام میکوبید ... انگار میگفت زود باش بازش کن!! زود باش ریحان!!!
و من با شوق بسته را باز میکنم ... یک روسری، روسری به رنگ سبز که به چهره سبزه من هم می آمد!!!
نگاهت میکنم و میگویم: «واییی!!! خیلی خوشگله!! خیلی ممنون سجاد جونم! عاشقتم!»
نگاهت میکنم ... چشمانت از شادی برق میزند!
لبخندی میزنی و میگویی: «ببخشید! آخه من تا حالا توی عمرم واسه هیچ کس روسری نخریده بودم!! این اولین بارم بود که رفتم روسری خریدم ... ببخشید دیگه!!»
میدانی ... این روسری را هنوز هم دارم ...
هر چند هم که خیلی گران بود ... هشتاد هزار تومان خیلی زیاد بود ... آن هم برای من و تو!!!
ولی هنوز سالم سالم است!!!
وقتی قیمتش را با کلی اسرار گفتی، خیلی تعجب کردم! دروغ چرا ... خیلی خوشحال هم شدم!!
یادآوری آن روزها اشک را مهمان چشمانم میکند ...این اشک ها دیگر صاحبخانه شده اند!!
سجادم ... فصل باران نزدیک است ... ای کاش میشد هم قدم روزهای بارونی من باشی ...
چند روزی است که زینب حال خوشی ندارد! زینب عروسمان! این را تازه فهمیدیم ... قبلش که نمیدانستم با زینب دعوا کردم!!!
میدانی حالا، حال مادرت را در آن روز میفهمم! آن روز که من مادرت با هم دعوایمان شد ولی تو با سیاست و خلق و خوی خوبت، دعوا را ختم به خیر کردی ...
راستش دلم نمیخواهد ماجرای بچه بازی آن روزم را بنویسم!
پس نمینویسم ... وقتی که این همه اتفاق خوب برای نوشتن هست، چرا آن اتفاق بد را بنویسم؟!
ولی باید یک اعترافی بکنم! ... دعوای من و زینب هم تقصیر خودم بود ..! باز هم بچه بازی در آوردم ولی تو نبودی که درستش بکنی ...
به زینب گفتم ظرف ها را بشور! همان درخواستی که مادرت از من داشت ... زینب بیچاره حال خوشی نداشت... من هم که داغون و عصبی!
خب چه کنم؟! همه اش به خاطر دوری از توست!
میدانی هر روز و هر شب کارم شده دعا کردن و نامه نوشتن!!
دعا برای به هوش آمدنت و نامه برای تسکین دلم ...
آن شب، مادربزرگم خانواده کوچک شما و عالیه اینا را به خانه ما دعوت کرده بود ... راستش قرار بود هفته بعد دعوتتان کند اما به خاطر دعوای من و مادرت، زودتر این کار را کرد ... به
صرف خورشت مرغ و پلو!
وقتی جریان را برای یلدا گفتم، نصحیت ها برایم گفت!!! چیزهایی که تا به حال نشنیده بودم ... گفت که باید صبور بود! باید سیاست داشت! باید مهربان بود! باید خانمانه رفتار کرد ... اینچنین آن دعوا، اولین و آخرین دعوای من و مادرت بود ...
داشتم حیاط را جارو میزدم ... روسریی را که تو برایم خریده بودی را هم سر کرده بودم ...که محمد در خانه را باز کرد ... دمپایی هایش را پوشید و به سمت من آمد.
_ بَه! روسری جدید مبارک ریحان خانم!!
میگویم: «مرسی!»
میخندد و میگوید: «چه خوش سلیقه هم هست این سجاد!!! خواهر که نداره! دخترخاله هم نداره؟!»
میخندم و میگویم: «دخترخاله؟! چرا داره! ولی ازدواج کردن تازه بچه هم دارن!!»
آهی میکشد و میگوید: «اَه! دخترعمو هم نداره؟!»
جارو را گوشه حیاط میگذارم و میگویم: «نه! ولی یه دختر عمه داره، سی سالشه و مجرده! میخوای برم خواستگاری؟!»
چشمانش را درشت میکند و میگوید: «چی؟! سی سال!!! عمراً!! ده سال فاصله سنی!!»
میخندم و میگویم: «اصلا تو زن واسه چیته؟! نه کار داری ... نه خونه ... نه ماشین!!»
چشمانش را ریز میکند و میگوید: «مگه سجاد کار داره؟! ... خونه داره؟!»
پای تو به میان آمده بود! باید دفاع میکردم! میگویم: «اوهو! ... سجاد مهربونه! با اخلاقه! ماشین داره! تازه بیست و دو سالشه!»
دست به کمر میشود و میگوید: «اوهو به خودت!! منم کد بانو ام! مهربونم ... آرزوی هر دختری ام! تازه بیست سالمه! حالا دلم من صاف تره، زودتر خواسته ازدواج کنه!!»
میخندم! واقعا حرف های خنده داری میزد! محمد بود دیگر ...
چشمانم را ریز میکنم و میگویم: «حالا یه صبحونه ای درست کردیا!! کدبانو .. کدبانو میکنه واسه من!!»
یک قدم جلو تر می آید و میگوید: «اوهو!! میخوای بهت ثابت کنم؟!»
میگویم: «هه! اگه میتونی ثابت کن!»
و به سمت سرویس حیاط میروم تا دستی به سر و صورتم بزنم ... فقط نیمی از حیاط را جارو زده بودم! نیم دیگر آن مانده بود ...
میدانی محمد چه کرد که کدبانویی اش را اثبات کند!؟
وقتی از سرویس خارج شدم، محمد را دیدم که جارو را برداشته بود و به پایش بسته بود!!! مثلا داشت جارو میکشید ...
شلنگ آبی را هم در یک دستش گرفته بود و هر کجا که میرفت آب میپاشید!!!! با یک دستش هم عملیاتی در تلفن همراهش انجام میداد ...
با جیغ صدا زدم: «محمد!!!!»
با تعجب به سمتم برگشت و گفت: «یا حضرت ابوالفضل!!! چرا رفتی تو دستشویی قایم شدی؟! ... مگه نرفتی توی خونه؟!»
من هم که حسابی اعصابم از دست محمد خرد شده بود، میگویم: «نه خیر!!! ... مثلا داری حیاط رو جارو میکنی؟! جریان شلنگ آب چیه؟! گوشیت این وسط چی میگه؟!»
ابرویی بالا می اندازد و میگوید: «اِاِ! نیگا کن تروخدا!! تو روز روشن داره به بزرگترش بی احترامی میکنه!!»
نگاهی به آسمان می اندازم و میگویم: «نچ! نچ! نچ! نچ! محمد! الان شبه ها!! ستاره ها هم مشخص اند ..!»
میگوید: «منظورم زیر نور روشن چراغ بود ...! تو اشتباه فهمیدی!!»
میگویم: «باشه! ... هی ... صبر کن بیینم ... مگه تو روز خواستگاری، حیاط رو تمیزِ تمیز جارو نزده بودی ...؟! پس ..!!؟»
در همین زمان، در خانه به صدا در آمد ... من با خیال اینکه تو هستی، جیغ بلندی میکشم.
محمد با تعجب نگاهم میکند و میگوید: «هی!! چرا جیغ میزنی؟!»
و من با حالتی گریان، میگویم: «سجاد اینا اومدن و حیاط پر از گِله!!! ... وایی!!»
و محمد میخندد! راستش را بخواهی، آن زمان دلم میخواست با یک بیل بزرگ به دنبال محمد بِدَوَم اما ... اما هیچ بیلی در خانه ما نبود!!!
امروز رفتم دیدنش! دیدن دایی عزیزم ...
از تنهایی ام گفتم ...
از نبودنت ...
از عقد دخترم در نبودنت ...
از همه جا و همه چیز!!!!
از او خواستم تا دعا کند بلکه تو دوباره چشمانت را دوباره باز کنی ...
دگرباره نگاهم کنی ... بگویی ریحان! باز تو الکی گریه کردی؟؟
بگویی ریحان ... برویم لب دریا؟!
و من بگویم ... برویم!
برویم و ساعت ها با هم قدم بزنیم!
دو نفری! تک و تنها ...
تمام این درد و دل ها را کردم ... از او کمک خواستم!
مگر نه که شهدا پاکند و در بهشت!!!
پس اگر از او کمک بخواهم، کمکم میکند؟!
این بار با گریه هایم رفتم ...
خداکند بار دیگر با خنده هایم بروم ...
خنده هایش که تمام شد؛ گفت: «ای ریحان!!! گفتم حالا چی شده!!! این افلاطونه ... سجاد نیست!!!»
و من به خیال آنکه تو را به مسخره گرفته، گفتم: «افلاطون خودتی!!! برو در رو باز کن! گِل ها رو هم تمیز کن!!!»
و او باز میخندد!!! میگوید: «ریحان!!! افلاطون اسم دوستمه!!! تازه افلاطون که دانشمند بوده!»
و بی آنکه حرف دیگری بزند، به سمت در خانه میرود...
الان به آن ماجرا میخندم! به ماجرای افلاطون!!
میدانی افلاطون که بود؟!
پسری هم هیکل محمد فقط کمی سفیدتر! موهایش هم خرمایی بود ... شاید که او را دیده باشی!
شاید هم ندیده باشی!
من که هر روز او را میبینم!
آخرش هم معلوم شد جارو کردن حیاط در آن شب، کار افلاطون بوده نه محمد!!!
آن شب خیلی خوش گذشت ... هم به من و هم به تو ای تک ستاره قلبم ...
ساعت دو و چهل دقیقه نصف شب است اما خواب به چشمان خیس من نمی آید ...
از وقتی که صدای تو، بوی تو، نفس تو .... اصلا کل وجود تو ... در این خانه نیست، خواب به چشمان من نیامده ..!
چرا در یکی از روزهای بهمن ماه، باید تصادف کنی؟! آن هم با یک نیسان آبی ...
آن هم صبحی که با هم دعوایمان شد؟!
باید بگویم که برای آن راننده نیسان آبی رضایت دادم ... من که طعم این همه دل شکستگی را چشیده ام، چرا اجازه بدهم که زنی چون من نیز چنین طعم تلخی را مزه مزه کند؟! ...
میدانم که تو بهوش میایی!! مگر نه؟!
در این نیمه شب، باران میبارد و خیابان های شهر را خیس میکند ... ولی تو نیستی که با هم زیر بارون قدم بزنیم ... آخرین بار، یک هفته قبل از تصادفت بود ... آن تصادف کذایی!
آه ... این همه نوشتم اما فراموش کردم که بنویسم پزشک معالجت، افلاطون است!
همان افلاطون ... دوست محمد!!
برای همین هر روز او را میبینم ...
وقتی که مرا دید خیلی تعجب کرد و حال محمد را پرسید ... من گفتم مگر میشود حال شهدا در بهشت بد باشد؟!
و افلاطون برای چند لحظه به معنای واقعی هَنگ کرد ...
برایش تعریف کردم از تمام زندگی محمد ... ورودش به سپاه ... داوطلب شدن برای دفاع از حرم بی بی و در انتها شهید شدنش ...
ادامه دارد ...
+ لطفا در نظرسنجی ستون سمت چپ وبلاگ هم شرکت کنید :)
منتظر نظراتتون هستیم :)
+ در اسرع وقت به نظرات رسیدگی میکنم :)))
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی